تبليغاتX
مازندران نیوز
مردم حق دارند همه چیز را بدانند

اين روزها در تربيت بدني ساري صداهايي مي آيد .... مي گويند مدتي است كمي بي تحركي و روزمره گي چون آفتي تربيت بدني استان را تهديد مي كند ... بنده كه خود شاهد پويايي و نشاط دوچندان در سالهاي گذشته در تربيت بدني بودم ، ابتدا به تصور اينكه اين بگو مگو ها حاصل يك پروژه اي ساختگي است... آنهم از آن پروژه ها ... از كنار اين صداها بي توجه مي گذشتم ...اما مدتي است كه صداها كمي بزرگ وبزرگتر به گوش مي رسد... ودوستانم خبرهايي را به گوشم مي رسانند ... ديروز جمعه صدايي را شنيديم

صداي خر و پف مي آيد ...

 برخي از دوستان ما تصور مي كردند اين صدا، صداي تلاش هيئتهاي مختلف ورزشي است كه با علاقمندي معدود افراد در هيئت ها به برگزاري دست و پا شكسته و زور زدن هاي تامين مالي يك مسابقه همت مي نهند ، است ... البته بعد كه بيشتر جستجو كرديم متوجه شديم ... اي ولله ظاهرا  اين صدا، صداي خرو پف بعداز ظهر جمعه جناب رئيس تربيت بدني ساري است ، كه به خود زحمت آمدن و تماشاي يك مسابقه مهم كشوري در شهرش را نداده ... شايد بنده خدا حق داشت و مشكلي داشت و يا اینکه در این زمستان سرد الحق هيچ لذتي بهتر از خواب بعداز نهار روزجمعه به آدم نمی چسبد ... پس زنده باد خر و پف. كشتي روستايي را كي نگاه مي كند ... تازه مديركل هست ،كافي ديگه ... " هرچند اين رئيس تربيت بدني ساري خبر نداشت كه جناب مديركل خود ساعت30/ 17عصر جمعه به سالن تشريف فرما شدند...

البته باز خدا پدر مادرش را بيامرزد كه آمدن...مديركل با حاليه ... همه جا هست و براي رفتنش هرگز بنا نداريم به پاس خوش مشربي و تيپ ماهش نقدي كنيم كه خداي نكرده بدخواهان بيايند و او را تخريب كنند و از ما بگيرند و ما بي مديركل با برنامه شويم... قبلا هم دلم از برخی کارهایش گرفته بود وبا تمانم علاقه ای که به او داشتم نقد تحلیلی از عملکردش  نوشتم با عنوان آقاي مديركل و یک فنجان چاي داغ ... تا در نقدش چاپ كنم دوستان مشترک  نگذاشتند فعلا چا÷ شود  وسريعا آنرا کنار گذاشتیم و  يك فنجان چاي خورديم تا بعد كه مزه اش از دهان افتاد، دوباره بکار آید... آخه او در دولت نهم خيلي چاي ميدهد و جلسه مي گذارد... و مردمی تر شد...
اما ماجرا... گله از بي توجهي به ورزش روستايي
ديروز مسابقات قهرماني جوانان كشتي روستايي و عشايري كشور با حضور بيش از 140 كشتي گير درسالن سيد رسول حسيني ساري مظلومانه با بيش از 16 مدال طلا، نقره وبرنز و اقتدار مازندراني ها به پايان رسيد...
سالن سيد رسول حسيني تحرك و پويايي گذشته برگزاري يك مسابقه بزرگ كشتي را داشت اما از هياهو و فضاي يك مسابقه قهرماني كشور خبري نبود ... بيشتر شبيه مراسم توديع و معارفه ((چراغ خاموش )) برخي مديران كل دولت نهم بود كه شما در بعضي ادارات مي ديديد كه بدون دعوت از خبرنگاران و... آرام وبي صدا برگزار مي شد..
اين را نگفتم كه زبانم لال مزه مزه مراسم توديع آقاي حسيني به ذهنتان خطور كند كه حالمان کرفته می شود ...و خودمان را نمي بخشيم...
القصه مسابقات در فضايي بي حال و سرد و خاموش برگزار شد... وقتي دوست خبرنگارم مرا به سالن بردند ابتدا به تصور اينكه با من شوخي كرده و به ديدن يك مسابقه محلي بين دو تيم آورده متعجب وارد سالن شدم ... اما به محض ورود به سالن وقتي كت و شلوار اطو شده آقاي مديركل بهزيستي و هيكل تنومند ايشان را در سكوي ورزشگاه مشاهده كردم ، گفتم خبري هست...
هفت وهشت نفر روي سكوي ويژه مسئولين وحدود 50يا 60 نفر تماشاگر هم شاهد برگزاري مسابقه بودند ... اسپانسرهاي اين مسابقه بزرگ كشوري هم يك دامداري و يك شركت بخور ونمير...
فينال و اهداي جوائز هم ديدني بود ... نه گزارشگران تلويزيوني و نه خبرنگاران مطبوعات و رسانه ها ... نه مسئول ارشد استاني (البته رئيس هيئت و دو مديركل خودي و رفيق حضور داشتند ) ...
فيلمبرداري وعكس از مراسم هم در كمال فروتني وسادگي با دوربين فيلمبرداري چند موبايل و چند دوربين ساده معمولي پي در پي گرفته مي شد ... مجري هم كه ديد كسي از مسئولين ارشد استان نيست همان اعضاي هيئت را يكي يكي صدا مي زد تا به نوبت بيايند ومدال ها را توزيع كنند ...
 جالب تر اينكه وقتي در فينال كشتي گيران روستايي برنده مي شدند از خوشحالي خودشان مي آمدند روي سكوي ويژه مسئولين و با آنان روبوسي مي كردند ... تازه بلندشدن آقاي رئيس فدراسيون ورزشهاي روستايي و دو مديركل حاضر در سالن هم ديدني بود ... بنده هاي خدا حال بلند شدن از صندلي را نداشتند و روبوسي ها برروي صندلي هاي نشسته انجام مي گرفت...القصه زحمت خم شدن با كشتي گيران بود كه الحمدالله ورزشكار بودند و مشكلي هم نداشتند.
              اما بيچاره روستايي ها و رئيس هيئت ورزشهاي روستايي استان كه يك تنه به همه جا سر مي كشيد با اندك نيرو کمکی از ادارات ، جور بي مسئوليتی ، ديگر مسئولين شهرستاني و استاني تربيت بدني را در برگزاري مطلوب بدوش مي كشيد...
برخي نواقص و اشكالات غير فني :
- رئيس اداره تربيت بدني شهرستان ساري كاملا خود را از مسابقات كنار كشيده بود و همكاري يا توجه لازم به مسابقات را نداشت
- تبليغات واطلاع رساني به مردم و رسانه هاي گروهي و خبرنگاران بسيار ضعيف انجام شد واطلاع رساني نگران كننده اي را شاهد بوديم
- مسئولين ومقامات ارشد استاني هيچ اهميتي به اين مسابقات نداده ونه استاندار ومعاونين ايشان كه خود را هم روستايي مي دانند در اين مراسم ديده نشدند... مراسم اهداي جوائز و اختتاميه نيز بدون حضور استاندار يا يكي از مسئولين استانداري برگزارشد..
- نتيجه گيري اخلاقي : صداي خروپف از عملكرد ضعيف تربيت بدني ساري در هدايت ، كنترل و نظارت وبرنامه ريزي برگزاري چنين مسابقات مهم كشوري مي تواند آبروي ورزش استان را در ميزباني آرام آرام ببرد... ولطف برگزاري خوب جام جهاني كشتي را كم رنگ كند.. 8 مدال طلا وقهرماني تيم روستايي مازندران كم اهميت نيست... وفراموش نكنيم جام در مازندران ماندو هيئت روستايي استان در كمتر از يكسال از تولدش چه موفقيت هاي خوبي را در كشور كسب كرد ... باز تاكيد مي كنيم ... از بي تحركي در تربيت بدني و روزمره گي در برگزاري مسابقات بيرون آييد...

 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد قلی نژاد   | 

يادداشت هفته را با موضوع كاهش محبوبيت آماده مي كرد... دختر سه ساله اش كنارش آمد گفت خوابم ميآيد برايم قصه نگفتي... ، هر شب برايش قصه مي گفت... صداي باران و نگاه نگران مادر به كوچه خاكي، پدر را بفكر فروبرد .. دخترم ، اين بار قصه ديگري برايت خواهم گفت...
مادر درحالي كه پنجره ها را محكم مي كرد گفت باران تندي مي بارد،مواظب باش صبح فاطمه زهرا توي چاله آب نيافتد، بغلش كن تا لباسش گل نشود،لطفا پيگيري كن ، بالاخره كي كوچه آسفالت ميشود... شماره دوست كارشناس شهرداري ساري را گرفت و پرسيد: شماره موبايل شهردار را مي خواهم .. كوچه ما خيلي گل و آب زيادي جمع مي شود، بعد از هفت و هشت ماه خواهش مي كنم كاري برايمان بكنيد؟ پول هم كه داده ايم ؟ دوستش گفت : شهردار مهندس قنبرپور به مالزي رفت، گفتم تازه از امارات برگشته، او گفت دوره دوم شورا هم دارد تمام مي شودو او براي امري به مالزي سفر كرد...
صداي تند باران شيشه هاي منزلش را به شلاق بي وفايي گرفته ودرس چگونه قصه گفتن را به او مي آموخت...
كودك در حالي كه بالش اش ر ابغل كرده به سمت پدر آمد...پس چرا قصه نمي گويي ؟ پدر بالش را روي پاهايش گذاشت يادداشت هفته را به كناري زد و گفت: يكي بود ، يكي نبود. زير گنبد كبود، شنگول بود و منگول بود، حبه انگور..
كودك كنجكاو به پدر خيره شد، اينبار پدر با بغض قصه مي گويد ..
مادر دوباره گفت زنگ زدي ؟ چي شد ؟ پدر قصه اش را ادامه داد . يكي بود يكي نبود .زير گنبد كبود ، غيراز خدا هيچكس نبود .. شهري بود و شهرداري ، كوچه اي و انبوهي از خاك ، گل و زباله ..
دختر پرسيد : بابا اين شهر مثل شهر ماست ؟ گفت : تقريبا ؟ باز پرسيد : پس چرا ما شهردار نداريم ... گفت: داريم، رفت مالزي ..شما خوب مي دونيد بچه ها زياد مي پرسند، ولي جواب دادن به برخي سوالات خيلي سخته ؟ .دخترك دوباره پرسيد : مالزي كجاست ؟ گفت: همين نزديكي هاست ، بعدا بهت مي گم ، مالزي جايست كه مسئولينش در رفع چاله وچوله هاي شهر و آسفالت كوچه ها به شدت وفاداري نشان مي دهند... مالزي كشوري است زيبا و مسئولينش براي شهروندان يك كوچه ارزش قائل مي شوند وآنان را دوست دارند و حرف دلشان را تخريب خود نمي دانند... مالزي استاندار روستايي و مردمي دارد اما...
پدر مي خواست قصه شهرداري را تعريف كند كه مي گويد عاشق مردمم و هرازگاهي براي صرف نسكافه به مالزي ، امارات و... سفر مي كند ، در كلام عشق به مردمش را به زبان مي آورد ودر عمل نمي دانم قضاوت با شما .... شهردار در مالزي و پدر به فكر آسفالت يك كوچه بن بست، همچنان منتظر ...
كودك كه گوشه هايي از گل پاك نشده لباسش پيدا بود، چون هميشه كنجكاوانه سوال از ماجراي قصه مي كرد...پدر ادامه مي دهد.آره دخترم ... يكي بود ... يكي نبود ... شهري بود پر از رايحه خوش خدمت... كوچه اي بود پر از خاك وگل ... و مردماني كه هرچه بي وفايي ميديدند باز وفادارتر به حفظ آرمانهايشان معتقدتر بودند... كودك مي پرسد : پدر توچي ؟ معتقدي ؟.. پدر در حالي كه با انگشت دستانش گل خشكيده چسبيده پاي كودك را پاك مي كند با تبسمي بر لب گفت : البته ؟ فكر كنم دخترم... دختر مي گويد ادامه بده ...
او ادامه مي دهد .. رايحه خوش خدمتي ها بعد از سالهاي سال به شهر قصه ما آمدندو داد مي زدند ما از شماييم وبراي رفع غبار محروميتان آمديم.. راه مي رفتند شهر به شهر مي گفتند ما براي خدمت به مردم آمديم وبراي رفع مشكلتان تلاش مي كنيم ... ما خدمتگذار مردميم...
كودك پرسيد ؟ بابا رايحه خوش خدمت چيست تا حالا نشنيدم ؟؟ پدر هم اين نام را تاكنون نشنيده بود ؟ سالها بود اين رايحه خوش خدمت راپدر هم در قصه هايش نگفت و كسي به زبان نياورده بود...
نمي دانست پاسخ درستش چه مي تواند باشد و با احساسات پيش آمده اش گفت : دخترم رايحه خوش خدمت كوچه اي است بن بست در محله پشت چين دكا كه مردمانش هشت ماه پول آسفالت را به حساب شهرداري خدمتگذار واريز نمودند و روزها وشبها منتظر وزيدن خدمت آنند... وتازه شهردارش هم هرازگاهي براي كسب تجربه خدمت به سفر خارجه مي رود......
كودك پرسيد : اين رايحه خوش، دختر هم دارد.. گفتم : نمي دانم . فاطمه زهراگفت: اگر داشت بهش مي گفتم ، بيايد مهد كودك ما تا لباس هاي گلي ام را به او نشان دهم.. پدر گفت : اما عزيزم رايحه خوش خدمت كوچه بن بستي است كه اهالي آن دست به دامان همه شدند تا در رفع مشكلشان كاري كنند و در حفظ شعار و محبوبيت عملكردشان بكوشند..
رايحه خوش خدمت آن است كه من وخانواده ام هر روز آنرا حس كنيم..
رايحه خوش خدمت قصه معلمي است كه هرروز باراني مجبور است براي بردن كودك خردسالش به مهد خود را به آبهاو گل هاي جمع شده كوچه اش بزند ودر پاسخ همكاران فرهنگي اش بگويد اينست معناي خدمت رساني ...
رايحه خوش خدمت قصه همان باران است كه هنگام باريدن به كوچه هاي خدمت شهردار ، اهالي يك محل را دچار نگراني و مشكل مي كند و اهالي با زمزمه هاي تلخ برلب آنرا حس مي كنند ؟؟
كودك كه چهره ناراحت و لرزش تن صداي قصه گويش را مي ديد كه با همه شب ها فرق مي كند ،گفت : بابا اين قصه خوب نيست ..باران دارد ... آبهايش كوچه خاكي مارا گل مي كند ... كفش هايم گلي مي شود وحسنا همكلاسي من در مهد كودك به من مي خندد ؟ پدر سكوت كرد و بلافاصله ادامه داد، دخترم ،ميدونم اما سالها بود، اهالي اين محله قشنگ در وسط اين شهرقشنگ ، براي شهردارشان نوشته اند ما در رنجيم و كاري كنيد... دختر جان شايد قصه تورا رايحه خوش خدمت بشنود و كوچه ما رنگ ديگري گيرد و خدمت آنان وزيدن گيرد و تو پايان خوش خدمت را ببيني؟
پلكهاي دخترك سنگين شد و صداي پدركه همچنان در حال گفتن قصه بود... او از همه چيز اين شهر گفت:
از ترافيك سنگين ، از زمان تعطيل شدن مدارس و گرفتار شدن دانش آموزان در صف هاي طويل تاكسي،
از نبود سرويس هاي منظم و تنه هاي جوانان شرور به دختران معصوم
از نگراني تاريكي كوچه وپس كوچه ها ، از دختر جوان همسايه اش كه هرازگاهي
از ترس چند اوباش ترسناك ترسناك كوچه را طي مي كند و آرزوي داشتن پدر را زمزمه....
از پيرزن كهنسال كه در اندوه قصه گرفتار شدن فرزندش در تنهايي كوچه بي لامپ و تاريك
از پشت پنجره ها به تاريكي محله خيره بود ..
از بوق هاي ممتد خيابان هاي شلوغ.. از.....
پدر مشغول وصف خدمت جناب شهردار بود كه ديد دخترك آرام آرام در دنياي كودكانه خود به خواب معصومانه فرو رفت ....شايد خواب فرداي بهتر را مي بيند ، پدر هم در اندو فردا به عبور از آب گل آلود جمع شده كوچه مي انديشد كه به چه كس زنگ بزند...
و پايان خوش قصه كوچه بن بست افق پشت چين دكاي ساري در ادامه قصه فرداشبش بگويد... دختر مطمئنا منتظر پايان قصه است تا شبهاي دگر پدر برايش بگويد ..
آري عزيزان ، قصه ما به سر رسيد،شهردار مان نيز از سفر مالزي رسيد....
نتيجه اخلاقي : قصه مهم نيست ....
مهم اينست.. كه من ما بايد پاسخگوي هر نيازي باشيم ... ما خدمتگذاران اين مردميم ومردم به گفته رهبرانمان ولي نعمت مايند ... رئيس جمهورمان هم مي كوشد خدمت كردن به مردم زا به يك فرهنگ ماندني تبديل سازد ... پس چرا با اقداماتي كه براحتي ميتوانيم در رفع مشكل گام برداريم ، كاري مي كنيم كه قصه شبهاي يك كود گرددواو بسيار هوشمند با هوش به دوستان مهدش ( اميرمحمد ، حسنا ، مريم و.... خواهد گفت ....و من وتو قهرمانان زشت فقصه او خواهيم بود خدمتگذاران دروغين كه حتي نمي توانيم بعد از چند ماه حقوق شهروندي فرزندانمان را پاسخ مناسب دهيم ولذت خدمت رساني را از نزديك بدرستي لمس كنند ... لطفا منتقد باشيد و بهانه گير نباشيد... كوچه هست .. خاك كوچه هست و مردم محل آماده هر پاسخگويي .... اين شما واين كوچه قصه بابا...
جناب خدمتگذار، وقتي يك كوچه بن بست چند متري با هزينه هاي واريزي اهالي يك محل، در وسط شهر ،محل زيست يك گروه از هموطن براي آسفالت بيش از 8 ماه در نوبتند وكودكان وزنان و مردان از معلم گرفته ، روزنامه نگار ، مديركارخانه ، بازاري و... در روزهايي باراني با زجر و ناراحتي تردد مي كنند و تازه عوارضشان را هم به موقع مي دهند ...بابا قصه گو يك تومان هم بابت عوارض به شهرداري بدهكار نيست و وفاداري به مسئولان را به كودكش مي آموزد ..
عزيزان ،. شما فكر مي كنيد فردا شب اين پدر چه قصه اي را تعريف خواهد كرد... اينكه ديگر برخورد سياسي و تخريب دولت نيست.. اين قصه رنج و درد اهالي يك محل و سفر يك شهرداراست ،اين قصه نوشيدن يك نسكافه در هتل هاي شيك مالزي ، و بي توجهي به خواسته مردم يك محل .
راستي به نظر شما زيباترين قصه فردا شب چه مي تواند باشد؟شايد قصه كاهش لحظه به لحظه محبوبيت آقاي مسول.... مي دانم ، شهردار به مالزي رفت تا تجربيات رفع مشكل زباله شهر ساري و طرح هاي پياده نموده اش را در برطرف سازي ترافيك شهر به كارشناسان مالزيايي نشان دهد و با در اختيار قرار دادن تجربيات چندساله مديريتش در شهرداري، مشكل زباله و ترافيك كشور مالزي را در اين واپسين لحظات عمر شوراي شهر به رخ شهرداران كشورش بكشد... او چرا به مالزي رفت را به نقد نمي گيرم اما او چرا مشكلات و حرف دل اهالي يك محل را در عدم توجه به نياز و عذاب هايي كه در هر روز باراني كودكان ومعلمان و اهالي محل در تردد دارند را گوش نمي كند را به نقد مي گيرم ....
مطمئن باشيد محبوبيت هر مسئول ارشدي در قطره قطره عملكرد دولتمردانش است... شما خود مي توانيد محبوبيت را در اين كوچه ها جستجو كنيد... چهره ها برافروخته وكودكان منتظر قصه شب ...آدرس ساري پشت چين دكا بن بست سوم (افق )...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد قلی نژاد   | 

مدير عامل شركت "زگال شمال" طي نامه اي به اداره كل كار گيلان اعلام كرد كه اين شركت از تاريخ 21/7/85 تعطيل و كارگران جهت ادامه همكاري مي‌‏بايست به شهرستان كرج مراجعه كرده و مشغول كار شوند كه اين موضوع باعث اعتراض كارگران قرار گرفت و جملگي دادخواستي تسليم اداره كار استان كردند .

يكي از كارگران اين شركت در خواست مدير عامل كارخانه را پذيرفته و به مدت 5/2 ماه در كرج مشغول كار شد. عزيز حسن‌‏زاده گفت‌‏: در طول 75 روز كاري خود در كرج، شبها در همان كارگاه مي‌‏خوابيدم.

وي افزود‌‏: پس از مراجعه به گيلان، به شركت بازگشتم، اما مورد اعتراض مديريت قرار گرفتم كه به دستور مدير عامل، نگهبان مرا با اسپري بيهوش كرد و از كارخانه به بيرون انداخت.

وي با اشاره به اينكه شركت زگال در شهر صنعتي رشت واقع شده و محصولات توليدي آن مداد پاك‌‏كن به ميزان 300 تن و مدادرنگي به ميزان 40 تن در سال است، گفت: چاره‌‏اي جز شكايت از اين شركت نداشتم كه هم اكنون پرونده‌‏ام در اداره كار در حال بررسي است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد قلی نژاد   | 

دکتر"محمدباقر ذوالقدر" در جلسه شوراي اداري استان گلستان كه به منظور توديع و معارفه استاندار اين استان برگزار شده بود، افزود : جنگ رواني دشمن ابعاد مختلفي دارد كه يكي از بعدهاي آن شايعه حمله نظامي به ايران است.

قائم مقام وزير كشور گفت : هدف دشمن از دامن زدن به جنگ شديد رواني، تسليم ملت ايران در مقابل خواسته‌هايش است. دکتر"محمدباقر ذوالقدر" در جلسه شوراي اداري استان گلستان كه به منظور توديع و معارفه استاندار اين استان برگزار شده بود، افزود : جنگ رواني دشمن ابعاد مختلفي دارد كه يكي از بعدهاي آن شايعه حمله نظامي به ايران است. وي تاكيد كرد : دشمن به دلايل مختلف از جمله توانمندي‌هاي نظامي جمهوري اسلامي ، موقعيت جغرافيايي و جمعيتي، امكانات و قابليت‌هاي مختلف ايران و هم چنين زمينگير شدن ارتش آمريكا در عراق و افغانستان اگر هم بخواهد، نمي‌تواند به ايران حمله نظامي كند. معاون امنيتي و انتظامي وزارت كشور با اشاره به اينكه يكي ديگر از مصاديق جنگ رواني، تحريم اقتصادي ايران است گفت : تحريم اقتصادي ممكن است، ولي به دليل اينكه ايران با ‪ ۱۶‬كشور همسايه است و امكانات بالقوه‌اي دارد و همچنين به دليل سالها تحريم، كار ساز نيست. وي يكي ديگراز شيوه‌هاي جنگ رواني را دامن زدن به شايعات در كشور برشمرد و از كمردم خواست در مورد اين شايعات هشيار باشند و به آنها توجهي نكنند. سردار ذوالقدر در بخش ديگري از سخنان خود ضمن قدرداني از تلاش‌هاي علي محمد شاعري در توسعه استان گفت: ما به دليل تجربيات و توانايي‌هاي وي، در سمت جديد به عنوان معاون برنامه‌ريزي در وزارت كشور از تجربياتشان استفاده مي‌كنيم. وي همچنين ابراز اميدواري كرد كه "رضا انجم‌شعاع" كه به عنوان سرپرست استانداري گلستان منصوب شده است ، بتواند در مدت فعاليت خود توسعه استان را در ابعاد مختلف پيگيري كند. در اين مراسم "علي محمد شاعري" استاندار سابق گلستان از همه مديران، مسوولان و دست‌اندركاران استان كه در پيشبرد امر توسعه استان با وي همكاري داشتند، قدرداني كرد. "رضا انجم شعاع" سرپرست استانداري گلستان نيز طي سخناني ابراز اميدواري كرد كه بتواند در مدت خدمت خود دراستان با همكاري همه مسوولان و مردم، برنامه‌هاي عمراني و توسعه‌اي استان را با جديت به پيش ببرد. در اين مراسم آيت الله نورمفيدي نماينده ولي فقيه در استان گلستان و آيت الله طاهري نماينده مردم استان در مجلس خبرگان در سخناني از تلاش‌هاي شاعري در استان قدرداني كرده و براي سرپرست جديد استانداري گلستان آرزوي موفقيت كردند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط محمد قلی نژاد   |